دلم برایت تنگ خواهد شد
و از این پس . . .
هر غروب سیاه پوش سیاه جامه ی سیاه روی جمعه ی نحس
که دیگر امیدی به دیدن فردایت نخواهم داشت ...
دلم برایت تنگ خواهد شد
تمام ثانیه هایی که تو را از من دور خواهد کرد
تمام ثانیه هایی که دیگر اجازه گرمای دستان خاموش و دلگیرت را از التماس دستان کودکانه ام خواهد ربود
و دستان خواهشم دیگر شفافیت خداحافظی های مظلومانه ات .. و سلام های مظلومانه ات .. و سکوت های مظلومانه ات ... و تمام آنچه را که به تو سخاوت ... و من را غم می بخشید .. نخواهد شناخت
چگونه می توانی بروی ؟
وقتی هزاران چشم تو را بدرقه نه ... التماس می کردند که بمان !
چگونه خواهی رفت ؟ و خواهی توانست
تنها در روشنایی خاموش آینه ها ...گاهی آنهم
نظاره گر تنهایی مان باشی
( نفس هایی که بی تو هر بهار را تجربه کنند .... ای کاش ... !!!)
ای کاش که خواب بودم
ای کاش که بیدار می شدی
و دوباره می خندیدی .......
شبیه تمام عکس هایت ... شبیه تمام شفافیت ابرهایی که می بارند ... اما .....
دلم برایت تنگ خواهد شد
و تمام شعر شهریار .... بدون لحن زیبای احساس های لطیفت به گور خواهد رفت!
شهریار خواهد مرد...
و دلم
برای تو تنگ خواهد شد
چقدر دلم می خواست دوباره برگردی ......... دوباره برگردی !!!
چقدر دلم می خواست آنقدر شفاف بودم
که خواهشم جوابی داشته باشد .. تا مادر بزرگ ...
بابا بزرگ خوبم ! همیشه خیلی بیشتر از اونکه تو نگاهم بخونی دوستت داشتم !
من شبیه همه ترس ها و نفرت ها و کمبود هام بودم ....
اما باز هم از لا به لای این همه سیاهی ... نور قشنگت رو دوست داشتم
جمعه ها دلم می خواست باشی
عروسی آخر دلم می خواست ببینمت
پریروز قرار بود بیام پیشت
حتی جمعه آخر هم باید میومدم اما...
حسرت جانشین همه ی نیامدنهام شد!
حالا تو کجایی و من کجا ؟ که نمی توان پیدایت کرد!!!
دوستت داشتم
دوستت دارم
و دوستت خواهم داشت..................
استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت:
تعجب نکن که چرا میخندم من دیگر آن زن سابق نیستم ! بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی و من
های های گریستم!.....
تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان در گوشه ی چشمش لنگر انداخت
با طعنه گفتم : بنا بود گریه نکنی پس این قطره ی اشک چیست؟
اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این قطره اشک نیست، نقطه است
میفهمی؟ (نقطه) این آخرین نقطه ایست که با آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم ،به
عشق مردان ،گذاشتم! من دیگر به هیچ مردی ایمان ندارم!
جز به یکپارچگیشان در نامردی!.......
مرا با عشق جمع برداری نکن
من بی جهت تر از آنم که احساس شوم
پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است
عشق يعني مهر بي اما ، اگر عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او حرفهاي دل بدون گفتگو
در خزاني برگريز و زرد و سخت عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني مهرباني در عمل خلق كيفيت به زنبور عسل
عشق ، آزادي ، رهايي ، ايمني عشق زيبايي ، زلالي ، روشني
عشق يعني تنگ بي ماهي شده عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني از بديها اجتناب بردن پروانه از لاي كتاب
در ميان اين همه غوغا و شر عشق يعني كاهش رنج بشر
اي توانا ، ناتوان عشق باش پهلوانا ، پهلوان عشق باش
اي دلاور ، دل به دست آورده باش در دل آزرده منزل كرده باش
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر واگذاري آب را بر تشنه تر
گاه بر بي احترامي ، احترام بخشش و مردي به جاي انتقام
عشق را ديدي خودت را خاك كن سينه ات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن عزيز قوت ات را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني دردي از درمانده اي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس در مقام بخشش از آيين مپرس
در تنور عاشقي سردي مكن در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش در مسير عاشقي افسانه باش
عشق يعني ظاهر باطن نما باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بي خرقه اي عشق يعني بنده ي بي فرقه اي
عشق يعني آنچنان در نيستي تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق يعني ذهن زيباآفرين آسماني كردن روي زمين
هركجا عشق آيد و ساكن شود هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب وماندنيست رد پاي عشق در او ديدنيست
شعرهاي خوب ديوان جهان سر عشق است و سرود عاشقان
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست
بنفشه مژدهی نوروز میدهد
ما را شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست
بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست
جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست
میان آتشم و هیچگاه نمیسوزم
همان بر سرم از جور آسمان شرریست
علامت خطر است این قبای خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست
بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست
خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست
از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست
یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست
نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، بهر سبزه و گلشن گذریست
میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هر چه هست عشوهگریست
تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست
ز آب چشمه و باران نمیشود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست
هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست
گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست
تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست
از آن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کار زندگی لاله کار مختصریست
خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست
کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست

|
|
|
|
باید امشب راحت تر از همیشه بخوابم | |

